۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

شیطان پرستی؛ تاریخچه، خاستگاه، گرایش ها، نمادها

مقدمـــه: شيطان پرستي يکي از اعتقاداتي است که برخي به آن پيشينه هزاران ساله مي‌دهند و دليل آن را نيز پرستش هر موجود داراي قدرت توسط مردمان هزاران سال پيش و يا در نظر گرفتن دو خداي ضد هم يعني خداي خير و شر مي‌دانند.

شيطان پرستي دنيايي را ترسيم مي كند كه هيچ روزنه اميدي براي آن متصور نيست. به همين جهت شيطان پرستي را جهان تاريك مي‌گويند. شيطان پرستي حقيقتي را جستجو مي كند كه در اين جهان يافت نمي شود. خود كشي توجيهي اينگونه دارد ، " اگر بپرسي چرا خودت را مي كشي ؟" پاسخ می‌دهد: مي خواهم به حقيقت برسم و حقيقت در اين دنيا به دست نمي آيد. عمده ترين نشانه شيطان پرستي را در تجاوز و قتل به ويژه در تجاوز به كودكان و نوجوانان به همراه قتل آنان بايد ديد.

شيطـان‌پرستـی به چه معنـاست؟
شيطان پرستی به معنی پرستش شيطان به عنوان قدرتی فوق العاده قوی و بسيار قويتر و موثرتر از نيروهای خوب دنيوی همچون خدا است. در شيطان پرستی شيطان به عنوان نماد قدرت و حاکميت بر روی زمين، قدرتی به عنوان برترين قدرت دو جهان مورد توجه و پرستش قرار دارد و اين دنيايی را که به عنوان دوزخ برشمرده مي‌شود را قانونمند می‌کند. در شيطان پرستی، غير از استفاده از شيطان به عنوان قدرت تاريکی و قدرت مطلق از نيروها و اجنه و روح های پليد و شيطانی نيز برای رسيدن به اهداف خود استفاده می‌شود؛ و در نهایت معنای شیطان پرستی؛ پرستش قدرت پلیدی است.
به طور کلی دو تعریف برای گروه‌های شیطان پرستی در نظر افراد وجود دارد؛
تعریف اول: هر گروهی که شیطان را (مشابه شیطان تعریف شده در دین مسیحیت که عاری از مفاهیم غیرطبیعی مربوط به پلیدی و زشتی است یا یک شیطان انتزاعی) به عنوان خدا قبول داشته باشد و آن را عبادت کند، که معمولاً از آن به عنوان الهه سیاه نیز یاد می‌کنند و آن را منتسب به طبیعت "حقیقی" انسان می‌نامند.
تعریف دوم: گروه‌هایی که از دین مسیحیت تبعیت نکرده و یا عیسی را با خصوصیاتی که در دین مسیح تعریف شده است قبول ندارند. این تعریف معمولاً توسط بنیادگرایان مسیحی مورد استفاده قرار می‌گیرد و بر مبنای این تعریف بسیاری از گروه‌ها را شیطان پرست می‌نامند.
ضرورت انتخاب موضوع تحقیـق
روزگار عجيبی است؛ هر گوشه، در هر خيابان يا بين دوستان را که نگاه مي‌کنی درباره اين کلمه مي‌شنوی؛ مخصوصا در بين کسانی که ادعای متال‌بازی و گوش دادن به موسيقی متال به خصوص سبک بلک‌متال را يدک مي‌کشند.چيزی که الان در جامعه مشاهده مي‌شود باب شدن شيطان پرستی و انداختن پنتاگرام در گردن است.
بلک‌متال Darkthrone ، مريلين مانسن ، نيروانا ، آنتون لاوي، کليساي شيطان ، satanic bible ، آدم خواري ، skull-n-bone .... احتمالا حداقل يکي از اين کلمات تاکنون شنيده‌ايد، آدمهاي زيادي را هم ديده‌ايد که خودشان را طرفدار اين نامها و گروهها مي‌دانند! موسيقي های آنها را گوش مي‌دهند ، گاه‌گاه لباس‌هاي عجيب غريب مي‌پوشند، علامتهاي خاصي بين خودشان دارند و به قول خودشان " تيريپ خفن ميزنن"!
از اينها که بگذريم حتما زياد هم شنيده‌ايد که در فلان کشور يک عده شيطان پرست يک آدم را تيکه تيکه کردند يا خوردند يا فلان جنايت را انجام دادند.
لذا بر آن شديم تا در مورد شيطان‌پرستی و شيطان‌پرستان تحقيقی اجمالی به عمل آوريم.

هـدف تحقيـق
هدف از اين تحقيق شناساندن انواع شيطان پرستی و گروه‌ها، سنبل‌ها، اعتقادات و اعمال شیطان‌پرستان می‌باشد.
روش تحقیـق
در این تحقیق از روش توصیفی- تاریخی استفاده شده است.جهت گردآوری مطالب در این تحقیق از کتاب، مقالات و اینترنت استفاده شده است.
شـرح واژه هـا و اصطلاحـات
*
مسیحیان جودو : عرفان مسیحیت یهودی، کابالا( فرقه ای با تلفیق ادیان یهودیت و مسیحیت البته با تحریفات فراوان ).
*
داسنی : پیروان فرقه باستانی ایزدی که بعدها به یزیدیان معروف شدند.
*
ملک طاووس : شیطان در فرقه یزیدیه با این نام یاد می شود.
*
پنتاگرام : ستاره پنج پر که از مهمترین و قدرتمندترین و ماندگارترین سمبل ها در تاریخ بشر است.
*
زقوم : درختی در جهنم با میوه ای بسیار تلخ که جهنمیان از آن می خورند.

فصـل دو) تاریخچـه شیطـان پرستــی
شايد عده ای شيطان پرستی را آئینی مدرن و نهايتا مربوط به قرن ۱۶ - ۱۵ ميلادی بدانند اما واقعيت چيز ديگريست. شايد بتوان تاريخچه شيطان پرستی را به قرون اوليه پيدايش آدمی نسبت داد. البته شواهد به دست آمده اين حرف را تصديق مي‌کند که شيطان پرستی در نواحی امريکای لاتين، امريکای جنوبی و افريقای مرکزی به قرن ها قبل از ميلاد مسيح برمي‌گردد و قبايلی که آثاری از آنها باقی مانده است اين احاديث را تصديق مي‌کنند. در اکتشافات به دست آمده در امريکای جنوبی يکی از قبايل اين قاره که اعتقاد بسياری به خوب و بد داشتند شيطان را پرستش مي‌کردند و حتی قربانی هايی را از انسان به شيطان هديه مي‌کردند که مکانهای انجام مراسم قربانی هنوز وجود دارد و اجساد موميايی به دست آمده و نوع کشته شدن ها نشانگر قربانی شدن اين انسانها (که در آنها بيشتر زنان به چشم مي‌خورند) است. در افريقای مرکزی و در دشتها و کويرهای سوزان اين قاره نيز در قبايلی که معروفترين آن قبيله "اوکاچا" می‌باشد، شيطان به عنوان قدرت مطلق زمين و آسمان و پديد آورنده آن و خدای خشم و نفرت پرستش می‌شد و حتی قربانی هايی نيز در مواقع خاص به آن اهداء مي‌شد. ذکر اين نکته ضروری است که زمان قربانی کردن انسانها در برابر شيطان لحظه های خاصی بوده است.
تاريخچه شيطان پرستی به سالهای بسيار دور بر مي‌گردد که بعدها اين آئین و سنت به صورتهای ديگر نمود پيدا کرد که چيزهايی از گذشته چه با تحريف و چه بدون تحريف دست به دست در حال عبور همراه با زمان است. البته شيطان پرستی در زمان پيدايش زبان و خط و زمان مادها، سومريان، بابليان و ... نيز ادامه داشت تا در قرون ۱۴ -۱۵ ميلادی شيطان پرستی نوين به وجود آمد.
مبـدا شیطـان پرستــی
مبدا شيطان پرستی قديمی همانطور که گفته شد به قرون اوليه آدمی بر می گردد. در زمانهای قدیم انسانها در برابر هر چيزی که قدرت مقابله با آن را نداشتند و از درک آن عاجز بودند، تسليم مي‌شدند و سجده مي‌کردند. شيطان پرستی قديمی بر اساس سنتهـای خداپرستــی و شيطان پرستی واقع نشده است و نمي‌تواند اينگونه باشد لذا آنها برای اينکه در مقابل قدرتی بزرگ سجده کنند و مسلما اين قدرت در شب از عظمت مخصوصی برخوردار بوده است به ستايش و پرستش موجودی فوق طبيعی و دهشتناک که قدرت فوق العاده ای دارد می‌پرداختند که مبدا شيطان پرستی قدیمی را به وجود آورد.
اما مبدا شيطان پرستی جديد؛ آيا واقعا در ابتدا شيطان پرستی وجود داشته است يا در ابتدا جادوگری وجود داشته است، معلوم نيست؛ اما عنوانی که مسلما قدرت بيشتری دارد اين است که جادوگری ابتدا وجود داشته و سپس شيطان پرستی نوين از آن شکل گرفته است. شيطان پرستی جديد را پاره ای از انگليسيان که گفته مي‌شود از نجيب زادگان بوده اند به راه انداخته اند برای اينکه از قدرت شيطان و قدرت تاريکی بهره ببرند و پس از آن مراسم شيطان پرستی نوين برگزار مي‌شود. در حقيقت شيطان پرستی نوين در انگلستان و در حدود قرون ۱۵-۱۶ ميلادی به وجود آمد. البته تغييرات بسياری نسبت به شيطان پرستی قديمی و قرون وسطايی داشت؛ اما به هر حال استفاده از قدرت شيطان همچنان باقی مانده است و اين چيزيست که نمي‌توان خط بطلانی بر روی آن کشيد.



فصـل سـه) سیر تاریخی شیطان پرستی:
شيطان پرستی قديمی
شيطان پرستی قديمی شيطان پرستی ای است که به قرون وسطا برمي‌گردد،؛ با اينکه همانطور که در تاريخچه شيطان پرستی ذکر گرديد شيطان پرستی به قبل از ميلاد مسيح برمي‌گردد اما اصولا شيطان پرستی قديمی را مربوط به قرون وسطا می‌دانند. موضوعی که امروزه درباره شيطان پرستی قديمی وجود دارد و در برخی کتابها ديده مي‌شود به اين مطلب برمي‌گردد که اصولا شيطان را کليسا به وجود آورد تا تمام بديها و پليديها را به آن نسبت دهد تا به نوعی هم خدمتی به بشريت کرده باشد و گناهان را از خود دور کند و جادوگران را نيز که در قرون وسطا از قدرت زيادی برخوردار بودند با عنوان جادوگران سياه به عنوان پيروان شيطان معرفی کند تا هم گناهان را دفع کند و هم قدرت جادوگران را کم کند. البته اين يک نظريه ای است که آنچنان که بايد و شايد نمی‌تواند قدرت داشته باشد و انسان را حداقل از لحاظ فکری ارضا کند. زيرا قبل از مسيحيت و در زمانهای حضرت ابراهيم و حضرت موسی و حتی بسيار قبل از آنها شيطان پرستی وجود داشته و چيزی به عنوان شيطان مسلما وجود دارد زيرا اگر وجود نداشت هيچگاه آدم و حوا به زمين سقوط نمی‌کردند! پس نظريه فوق را می‌توان نظريه ای مغرضانه نسبت به مسيحيت و کليسا خواند.
شيطان پرستی قديمی از لحاظ معنی و از لحاظ اعمال انجام شده مسلما با شيطان پرستی کنونی بسيار تفاوت دارد. شايد بتوان گفت چيزی که به عنوان شيطان پرستی امروزه در جوامع گوناگون قرار دارد شيطان پرستی قديمی يا قرون وسطايی است که اين شيطان پرستی به طور کلی محکوم شده است و شيطان پرستی جديد با آن به مبارزه برخواسته است اما خوب هنوز عده زيادی آن را قبول دارند و به آن احترام می‌گذارند و قوانين آن را اجرا می‌کنند. شیطان پرستی قدیمی استفاده از کمک شیطان در کارهای زیان آور و کمک به برخی پادشاهان در جنگها بوده است و حتی همسر پادشاه فرانسه در قرن ۱۳ میلادی برای نجات شوهر خود مرگ مراسم شیطان پرستی قرون وسطایی را انجام داد. شیطان پرستی قدیمی اعتقاد دارد که شیطان وجود دارد و قدرت او عظیم ترین قدرت بر روی جهان است.
اصل شهوترانی و ارضای جنسی اصل لاینفک این مراسم است. شیطان پرستی قدیمی مخالف با مسیحیت و کلیسا است و دقیقا در مراسم خود اعمال ضد مسیحیت را انجام می‌دهد. آنها به مسیحیت و کلیسا اعتقادی ندارند و آنها را عامل بدبختی مردم می‌دانند. آنها می‌گویند مسیح پیامبری بود که باید زمین را آباد می‌کرد و مردم را به راه راست می‌برد اما تنها کاری که انجیل انجام داده دروغگویی و رواج بدی در جامعه است! آنها قربانی انسان را امری ضروری برای آرامش و احترام به شیطان می‌دانند و در این میان کودکان بهترین قربانی هستند. ریختن خون در این مراسم نشانه­ی تقدس این مراسم است (همانند نوشیدن شراب در عشای ربانی مسیحیت که به عنوان نشانه تقدس و خون مسیح است.) انجام اعمال شهوترانی در این مراسم اعمالی است که باید حتما بدان پرداخته شود چون در شیطان پرستی قدیمی ارضای حس جنسی یکی از مهمترین عوامل است و البته با توجه به اینکه شیطان پرستان قدیمی بدترین اعمال را برای مبارزه با خدا، مسیح و شیطان انجام می‌دادند لذا امور جنسی نیز به بدترین و فجیع ترین نوع خود انجام می‌گرفت. آنها به جهنم اعتقادی نداشتند و می‌گفتند جهنم همین دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم لذا بدترین گناهان را در مراسم خود انجام می‌دادند. شیطان پرستان قدیمی شیطان را موجودی با هویت خارجی می‌دانند.
شيطان پرستی جديد
شيطان پرستی جديد در انگلستان به وجود آمد و البته زياد نيز تعجب برانگيز نيست زيرا انگليس يکی از کشورهايی است که جادوگران بسياری را داشته است و البته وجود اهالی باستانی آسياي ميانی و خاورميانه و همچنين اهالی يونان باستان در انگليس ثابت شده است زيرا از اکتشافات به دست آمده در برخی محل های برگزاری مراسم شيطان پرستی و جادوگری در انگليس نظير محل استون هنج آثاری از تمدن ايران و يونان پيدا شده است و همچنين در کتب شيطان پرستی و جادوگری کلمات عبری، يونانی و فارسی ( البته هيچکدام نه به صورت کنونی ) وجود دارد. شيطان پرستی جديد بر خلاف شيطان پرستی قديمی اعتقادی به وجود شيطان خارجی ندارد بلکه شيطان پرستی جديد شيطان را در طبيعت و در وجود هر انسانی می‌داند و اين باطن هر کسی است که شيطان در آن وجود دارد و مراسم شيطان پرستی جديد مراسمی است برای دعوت از شيطان باطنی و حس اهريمنی درونی است که با اعمال جنسی آرام و ارضا می‌شود. آنها جسم پرست هستند و اعتقاد دارند هر آنچه که وجود دارد مديون آلت تناسلی آدمی است و ديگر اينکه انسان بايد کاملترين لذت جسمانی و جنسی را در اين دنيا ببرد. آنها معتقدند به زندگی پس از مرگ و آن اينکه بعد از مرگ روح کسانی که در دنيا لذت جسمانی لازم را نبرده اند به اين دنيا برمی‌گردد و لذت جنسی خود را کامل می‌کند. در مراسم شيطان پرستی جديد مخلوطی از اسپرم به همراه ادرار به عنوان آب مقدس بر روی حاضرين پاشيده می‌شود ( همانند آب مقدس در مراسم عشای ربانی مسيحيت ) و البته در شیطان پرستی جدید اعتقادی به قربانی کردن انسان و حتی حیوان وجود ندارد.

انـواع شیطـان پرستــی از نظـر ایدئولـوژی
شيطان پرستي جديد آيينی است دارای شباهت هايی به اومانيسم که انسان را برترين موجود می داند و او را تنها در برابر خود مسئول می داند:
Anthon lavey: "There is no heaven of glory bright, and no hell where sinners roast. Here and now is our day of torment! Here and now is our day of joy! Here and now is our opportunity! Choose ye this day, this hour, for no redeemer liveth!"
آنتون لاوي: " خداي باعظمت و با شکوهی وجود ندارد، و جهنمی که در آن گناهکاران کباب می­شوند هم نيست . اينجا و حالا روز شکنجه و سختی ماست ! حالا و اينجا روز خوشی ماست ! اينجا و حالا فرصت ماست ! اين روز، اين ساعت را انتخاب کن که زندگی رهايی بخشی نيست !"
شيطان پرستی جديد به خدايی اعتقاد ندارد و شيطان را تنها نوعی کهن نماد ( archetype ) می داند و انسانها را تنها در برابر خود مسئول می‌داند و اعتقاد دارد که انسان به تنهايی می تواند راه درست و غلط را تشخيص دهد به همين دليل هم اين اعتقاد بيشتر به عنوان يک اعتقاد فلسفی شناخته می شود . شيطان در اين اعتقاد نماد نيروی تاريکی طبيعت ، طبيعت شهوانی ، مرگ ، بهترين نشانه قدرت و ضدمذهب بودن است. اين اعتقاد دارای شاخه های متعددی است اما می توان گفت جز يکی دو نوع آن همگی دارای اصول زير می باشند:
Atheism - : خدايی در شيطان پرستی وجود ندارد.
Not dualistic - : روح و جسم غيرقابل ديدن هستند و هيچ جنگی بين عالم خير و شر وجود ندارد.
Autodeists - : خود پرستی، خدايی جز خود انسان وجود ندارد و هر انسانی خود يک خداست.
Materialistic - : اعتقاد به اصالت ماده.
- وابسته به راه چپ بودن در برابر راه راست که راه خدايی است .
- ضد مذهب بودن خصوصا مذاهبی که اعتقاد به زندگی پس از مرگ دارند.
- عدم پرستش شيطان زيرا شيطان جسم نيست و وجود خارجي ندارد.
- اعتقاد به استفاده از لذت در حد اعلاي آن زيرا تمام خوشي دنيايي است و اين خوشي ها خصوصا لذات جنسي پتانسيل لازم را برای کارهاي روزانه آماده مي کنند و به هر شکلي انجام آنها لازم و ضروري است .
شیطان پرستی به چهار دسته شیطان پرستی فلسفی، شیطان پرستی لاوی، شیطان پرستی دینی و شیطان پرستی گوتيک(شرپرستی) تقسیم می شود.

شیطان پرستی فلسفی

به طور غیر رسمی و گسترده‌ای این شاخه از شیطان پرستی را منتسب به آنتوان شزاندر لاوی (Anton Szandor LaVey) می‌دانند؛ همان بوجود آورنده انجيل شيطاني(satanic bible). او کسی بود که کلیسای شیطان را تأسیس کرد (اولین سازمانی که از لغت شیطان پرستی فلسفی استفاده نمود) در نظر شیطان پرستان فلسفی، محور و مرکزیت عالم هستی، خود انسان است، و بزرگترین آرزو و شرط رستگاری این نوع از شیطان پرستان برتری و ترفیع ایشان نسبت به دیگران است. شیطان پرستان فلسفی عموماً خدایی برای پرستش قائل نمی‌دانند و به زندگی غیر مادی بعد از مرگ نیز عقیده‌ای ندارند. به هرحال زندگی این گروه از شیطان پرستان عاری از روحیه مذهبی و معنویت نیز نیست.
در نظر شیطان پرستان فلسفی، هر شخص خدای خودش است. آنها با تکیه بر عقاید انسانی وابسته به دنیا، مطالب مربوط به فلسفه عقلانی را عبس می‌شمارند و به آنها به دید ترس از مسائل ماوراء الطبیعی می‌‌نگرند و تنها به وسیله آن، یک زندگی عقیم و تنها بر مبنای "جهان واقعی" را تشکیل می‌دهند. به طور شفافی، آموزه‌های شیطان پرستان فلسفی قدمتی بیشتر از کلیسای لاوی دارد. اگر چه این تصوری از شیطان است، ولی با موقعیت واقعی او تقابل دارد چرا که این تعالیم از آموزه‌های یهودی-مسیحی نشئات گرفته است و شیطان را بدلیل خصوصیاتش پلید نگاشته است.

شیطان‌پرستی لاویی
این نوع از شیطان پرستی بر مبنای فلسفهٔ آنتوآن لاوی که در کتاب "انجیل شیطان" و دیگر آثارش آمده تشکیل شده است. لاوی موسس کلیسای شیطان (1966) بود و تحت تأثیر نوشته‌های فردریک نیچه، آلیستر کرالی، این رند، مارک دو سید، ویندهام لویس، چارلز داروین، آمبروس بیرس، مارک تواین و بسیاری دیگر بوده است. "شیطان" در نظر لاوی موجودی مثبت بوده در حالی که تعالیم خداجویانه­ی کلیساها را مورد تمسخر قرار داده و به مسائل جهان مادی نیز اعتنایی نداشت.
یک شیطان پرست لاویی، خود را خدای خود می‌داند، آیین مذهبی این گروه از شیطان پرستان بیشتر شبیه به فلسفه میجیک کراولی با دیدی جلو برنده به سمت شیطان پرستی است. یک شیطان پرست لاویی مدعی آن است که کسانی که خودشان را با شیطان پرستی هم ردیف می‌دانند باید به طرز فکر گروهی خواص وفادار نباشند و آنها را از لحاظ اخلاقی قبول نداشته باشند. و در ازای آن گرایشهای انفرادی داشته باشند و من تبع باید به طور دائمی یک سر و گردن بالاتر از کسانی باشند که خود را از لحاظ اخلاقی، قوی می‌دانند و در بشر دوستی خود، بدون تامل عمل کنند.

فلسفه شیطانی
شیطان در
۹ جمله شیطانی منسوب به لاوی خلاصه می‌شود:
1- شیطان می‌گوید: دست و دلبازی کردن به جای خساست.
2- شیطان می‌گوید: زندگی حیاتی به جای نقشه خیالی و موهومی روحانی.
3- شیطان می‌گوید: دانش معصوم به جای فریب دادن ریاکارانه خود.
4- شیطان می‌گوید: محبت کردن به کسانی که لیاقت آن را دارند به جای عشق ورزیدن به نمک نشناسان.
5- شیطان می‌گوید: انتقام و خونخواهی کردن به جای برگرداندن صورت (اشاره به تعالیم مسیحیت که می‌گوید: هرگاه برادری به تو سیلی زد، آن طرف صورتت را جلو بیاور تا ضربه‌ای به طرف دیگر بزند.)
6- شیطان می‌گوید: مسئولیت پذیری در مقابل مسئولیت پذیران به جای نگران بودن خون آشام‌های غیر مادی.
7- شیطان می‌گوید: انسان مانند دیگر حیوانات است، گاهی بهتر ولی اغلب بدتر از آنهایی است که روی چهار پا راه می­روند، به دلیل آنکه انسان دارای خدای روحانی و پیشرفت‌های روشنفکرانه می باشد او را پست‌ترین حیوان ساخته است.
8- شیطان تمام آن چیزهایی را که گناه شناخته می‌شوند ارائه می‌دهد، چون که تمام آنها به یک لذت و خوشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر می‌شوند.
9- شیطان بهترین دوست کلیساست چرا که در میان تمام این سالها وجود شیطان دلیل ماندگاری کلیساها است.
و در مقایسه با این جملات، لاوی
۹ گناه شیطانی را نیز نام برده است:
حماقت، ادعا و تظاهر، نفس گرایی، انتظار بازپس گرفتن از دیگران،(آنچه به آنها داده اید)، خود را فریب دادن، پیروی از رسوم و عقاید دیگران، روشن بینی ناکافی، فراموش کردن ارتدکسی گذشته (به طور مثال، قبول کردن چیزی قدیمی در بسته بندی جدید به عنوان نو)، غرور و افتخار بی حاصل (مانند غروری که هدف شخصی را از درون می‌‌پوساند) و کمبود محسنات !
لاوی سپس
۱۱ قانون شیطانی را نیز وضع کرد، که در حالی که نظام نامه‌ای اخلاقی نیست، ولی راهنمایی‌های کلی برای زندگی شیطان پرستی را ارائه کرده است:
1- هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.
2- هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران می‌خواهند آن را بشنوند بازگو نکن.
3- وقتی مهمان کسی هستی، به او احترام بگذار و در غیر این صورت هرگز آنجا نرو.
4- اگرمهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بیرحمی رفتار کن.
5- هرگز قبل از آنکه علامتی از طرف مقابلت ندیده‌ای به او پیشنهاد نزدیکی جنسی نده.
6- هرگز چیزی را که متعلق به تو نیست برندار، مگر آنکه داشتن آن برای کس دیگری سخت است و از تو می‌خواهد آن را بگیری.
7- اگر از جادو به طور موفقیت آمیزی برای کسب خواسته هایت استفاده کرده‌ای قدرت آن را اعتراف کن. اگر پس از به دست آوردن خواسته هایت قدرت جادو را نفی کنی، تمام آنچه به دست آوردی را از دست خواهی داد.
8- هرگز از چیزی که نمی‌خواهی در معرض آن باشی شکایت نکن.
9- کودکان را آزار نده.
10- حیوانات (غیر انسان) را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفته‌ای یا برای شکارشان.
11- وقتی در سرزمینی آزاد قدم بر می‌داری، کسی را آزار نده، اگر کسی تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.

شیطان پرستی دینی

گرایشهای شیطان پرستی دینی اغلب مشابه گرایشهای شیطان پرستی فلسفی است، گرچه معمولاً پیش نیازی برای خود قائل می‌شوند و آن پیش­نیاز این است که شیطان پرست باید یک قانون ماوراء الطبیعی را که در آن یک یا چند خدا تعریف شده است که همه شیطانی هستند یا به ‌وسیله شیطان شناخته می‌شوند قبول داشته باشد. شیطانی که در گروه اخیر تعریف شده است می‌تواند تنها در ذهن یک شیطان پرست تعریف شود یا از یک دین (معمولاً قبل از مسیح) اقتباس شوند.
بسته به اینکه کدام نوع شیطان پرستی مد نظر باشد، خدا یا خدایان می‌توانند از انواع مختلفی از معبودها باشند، بعضی از آنها از ادیان بسیار قدیمی نشأت گرفته شده اند، انواع معمول شیطان پرستی خدایانشان را از ادیان قدیمی مصر باستان و بسیاری از الهه‌های باستانی بین‌النهرینی و بعضا از الهه‌های رومی و یونانی (به عنوان مثال مارس-خدای جنگ) اقتباس کرده اند. بقیه شیطان پرستان ادعای پرستش خدای اصلی را دارند ولی بیشتر شیطان پرستان می‌گویند خدای معبود آنها در واقع قدمت بسیار قدیمی دارد، شاید از دوران ماقبل تاریخ و شاید اولین خدایی باشد که توسط انسان مورد پرستش قرار گرفته است.
مابقی گروه‌ها تعبیری سخت گیرانه تر از اینها را می‌پرستند. آنهایی که سیمای فرشتهٔ سقوط کرده از انجیل مسیحی را می‌پرستند، در حالی که بسیاری آن را به عنوان شر، طبق تعریف کلیسای مسیحی، می‌پندارند. این گروه در مقابل آن را به عنوان محق و کسی که در مقابل خدا شورش کرده است قبول دارند. تمام این ادیان با هم و با شیطان پرستان فلسفی مشترک هستند چرا که خود شخص را در اولویت اول قرار داده اند. این نظریه نیز معمولاً توسط کسانی که خدا را به دید شیطانی می‌نگرند (کسانی که دیده شده است اشخاص را به آزادی اندیشه تشویق می‌کنند و تلاش می‌کنند خود را به ‌وسیله فلسفه‌هایی چون میجیک و فلسفه‌های مشابه "تمایل به قدرت" نیچه بالا بکشند) حمایت شده است. یک پند رایج شیطانی به این معلول این است که: "هر خدای ارزشمندی بهتر است به جای یک برده­ی پست و به خاک افتاده، یک شریک در قدرت خود داشته باشد."
یک مثال از این مطلب، شیطان ابراهیمی است، مانند ابلیسی که در کتاب تورات آمده است و بشریت را به چیدن میوه درخت شناخت خوب از بد تشویق می‌کند:" تو مطمئنا نمی‌میری، چرا که خدا در همان روزی که این کار را کنی از آن خبر خواهد داشت، سپس چشمانت باز خواهد شد و شما مانند خدا خواهید شد و خوب را از شر تشخیص خواهید داد". استفاده از این مفهوم، شیطان پرستان خود را بهتر از هر خدای دیگری، دارای قدرت تشخیص خوب از بد می‌پندارند. از آنجا که این گروه از شیطان پرستان خود را بسیار قدیمی و قدیمی تر از بقیه می‌دانند، نام "شیطان پرستان سنتی" را بر خود گذاشته‌اند و به شیطان پرستان فلسفی، "شیطان پرستان معاصر" می‌‌گویند.

شيطان پرستي گوتيک

این فرقه از شیطان پرستان، به دوران تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا مربوط می‌شود. این نوع شیطان پرستان معمولاً متهم هستند به اعمالی از قبیل "خوردن نوزادان"، " بزکشي "، "قربانی کردن دختران باکره" و "نفرت از مسیحیان" هستند. این طرز فکر در کتاب "مالیوس مالیفیکاروم" دسته بندی شده است. (کتابی که در دوران تفتیش عقاید توسط کلیسا (1490م) تالیف شد و در واقع هرگز به طور رسمی مورد استفاده قرار نگرفت) کتاب حاوی مطالب خرافی از جن گیری و جادوگری و مطالبی از این دست است. ترجمه لغوی نام کتاب پتک جادوگران است..
شيطان پرستي نزديکي زيادي به جادوگري دارد و دنياي آن پر از افسانه هاي گوناگون، شياطين متعدد و افراد مختلف خصوصا جادوگران در ارتباط با آنها است. در دنياي امروز هم کشورهاي مختلفي داراي کليساي شيطان هستند مانند کشورهای امريکا، انگليس و آلمان و همچنین چین و بر خلاف ادعاي شيطان پرستان جديد که بر اساس متون انجيل شيطاني بر عدم کودک آزاري و آزار حيوانات پافشاري مي کنند اما وحشتناک ترين اعمال توسط آنها تنها برای مقابله با دستورات الهي انجام مي شود.

انجيل و کليسای شيطانی
انجيل شيطانی کتابي است که شيطان پرستان از آن برای عبادت و دعاهای خود و همچنين استفاده در مراسم خود استفاده مي‌کنند . اين کتاب شامل کلمات عبری و یونانی و انگلیسی است که برخی از اين کلمات هنوز معنی دقيق آن کشف نشده است اما چيزی که مي‌توان فهميد اسامی شيطان و دعوت از او برای قدرت دادن به شيطان پرستان است. در اين کتاب بسياری از دعاهای آن بر خلاف دعاهای مسيحيت و انجيل است و همچنين بسياری از شعائر آن برای قدر نهادن به عظمت و قدرت شيطان به عنوان قدرت مطلق است.
کليسای شيطان پرستی در قرون وسطا به عنوان مکانی برای انجام مراسم شيطان پرستی استفاده مي­شد و جايی بود که در آن تنها و تنها محل قرارهای شيطان پرستان قديمی و انجام مراسم خود در آن بود. اما امروزه کليسای شيطان پرستی محلی است برای عبادت شيطان پرستان که اکثرا به صورت زير زمينی به کار خود ادامه مي‌دهند و در شيطان پرستی جديد اين مکان به نام کليسای شيطان برای انجام مراسم ارضای جنسی مورد استفاده قرار مي‌گرفت که اکنون محلي است برای انجام اکثر مراسم شيطان پرستی جديد.
به قسمتهایي از انجيل شيطان پرستان که از کتاب The Witches گردآوری شده اشاره مي‌شود. البته مانند همه کتب در اديان مختلف، اين کتاب نيز به ستايش شيطان و قدرت طلبی از او می‌پردازد. همانطور که گفته شد در اين کتاب کلمات و جملات عبری نيز وجود دارد. اين دعاها اکثرا در مراسم­های شيطان پرستی مورد استفاده قرار مي‌گيرد:
(به نام خدای بزرگ ما؛ شيطان؛ به شما فرمان مي‌دهد که از دنيای سياه بيرون آييد. به نام چهار شهريار سياه جهنم؛ پيش آييد. شيطان؛ جام باده لذت را بردار. اين جام پر از اکسير زندگی است؛ و آنرا با نيروی جادوی سياه انباشته کن . اين نيرو در سراسر عالم کائنات وجود دارد و حامی آن است.)
( ای دوست و همدم شب؛ تو از صدای سگ ها و ريختن خون شاد مي‌شوی؛ تو در ميان سايه های قبور مي‌گردی؛ تو تشنه­ی خون هستی و بشر را تهديد مي‌کنی گور گومورو؛ ماه هزار چهره؛ به قربانيان ما با نظر مساعد بنگر. دروازه های جهنم را بگشا و بيرون بيا ...) همانطور که مشخص است انجيل شيطان پرستی کتاب خاصی نيست و همانند همه کتب اديان به ستايش و تسبيح و درخواست کمک از پروردگار خود مي‌کند. لذا نمي‌توان گفت اين کتاب نوشته های پيچيده ای است که هيچکس توان فهم آن را ندارد. البته اين درست است که جملات عبری و یونانی در اين کيش وجود دارد اما مسلما آن چنان مورد توجه نيست زيرا اکنون انجيل مسيحيت نيز در خود حاوی کلمات عبری است که دکترين کليسای رم آن را بسيار رواج مي‌دهند.

پنتاگـــرام:

ستاره پنج پر یا پنتاگرام یکی از مهمترین، قدرتمندترین و ماندگارترین سمبل ها در تاریخ بشر است. این علامت در فرهنگ و تمدن باستان مایان های امریکای لاتین، هند، چین، مصرو یونان از مهمترین و پرمعناترین علامتها بوده است. ابتدایی ترین شکل پنتاگرام بر روی دیوارهای غارهای عصر حجر کنده کاری شده بوده و در نقاشی های مردم بابل به عنوان الگوی ترسیم سیاره ونوس به چشم می خورد. رازهایی مابین سیر استفاده از این علامت، طراحی های قدیمی از مدار حرکت سیاره ونوس و رب النوع معروف بیشتر وجود دارد که گاهی باعث این تفکر غلط می‌شود که پنتاگرام سمبل ایشتر است. در کتب آسمانی مخصوصا کتابهای یهودیان بسیار زیاد به پنتاگرامها اشاره شده است.

پنتاگرام در جهان کهن

پنتاگرام های اولیه اشکالی زمخت با شکل هندسی ناهمگون به صورت کنده کاری روی سنگهای عصر حجر داشتند. مردم آن زمان اعتقاد داشتند که این علامت معنایی روحانی و غیرمادی دارد. اعتقاد آنان بر این بود که رازی در شکل قرار گرفتن ستاره ها وجود دارد که بر انسان پوشیده است، آنها پنتاگرام را از روی شکل قرار گیری پنج سیاره برداشت کرده بودند که وقتی با خطی فرضی به هم اتصال پیدا می کردند به صورت مبهم شکل پنتاگرام را به خود می گرفت. نسل های بعدی بشر معانی مختلفی را از این شکل برداشت کردند معانی بسیار زیاد و اغلب مقدس و خداپرستانه.
پنتاگرام ها به سومری ها برای نوشتن و استفاده از متون کمکهای زیادی کردند. این علامت نشان دهنده پنج سیاره مهم بود که با چشم غیر مسلح قابل رویت بودند. بعدها پنتاگرام به عنوان سمبل رب النوع زیبایی ونوس نیز شهرت یافت.
برطبق نظریات ریاضی دان و فیلسوف یونانی فیثاغورث عدد پنج نماد انسان بود چون اعضای بدن انسان به پنج طرف تمایل داشتند، ( اگر دستها و پاها را ازهم باز کنید به شکل یک ستاره پنج پر در می آید)، او این تفکر را برای اولین بار در یونان پایه گذاری کرد که پنتاگرام نماد روح انسانی است و البته چون در آن زمان آفرینش انسان تابــع عناصر پنجگانه بود ( آتش ، آب ، خاک ، هوا ، روح ) پنج گوشه پنتاگرام اینگونه توصیف شد. طبق این تفکر انسان از این پنج عنصر به وجود می آمد.
پیروان مکتب فیثاغورث طلسم پنج پر را به صورت آیینی مقدس حفظ کردند. آنها نام این آئین را HGIEIA نامیدند. آنها معتقدند ترکیبی از ابتدای نام یونانی عناصر آب، خاک، روح، آتش و هواست.
خصوصیت منحصر به فردی که این سمبل را تا به امروز ماندگار کرده وابستگی شدید و همه جانبه آن به مسائل مقدس و خدایی آن است که در مقاطع زمانی مختلف و بین اقشار و نسلهای گوناگون کاربرد داشته است، چه این خدا خدای یگانه بوده یا خدایان متعدد. سپس با ظهور مسیح پنتاگرام جامه کریستین به تن کند.
می گویند بر تن مسیح با خنجر ستاره ای زخم زدند که پنج گوشه داشت ( شاید به همین خاطر می باشد که آنتی کریست های امروزی از پنتاگرام زیاد استفاده می کنند، ممکن است منظورشان این باشد که ما بر پیکر مسیح این زخم را زدیم.)
مورخان زیادی سعی در پیدا کردن رابطه میان زخم زنندگان این علامت بر پیکر مسیح و پیروان مکتب فیثاغورث داشتند که هنوز شاهدی بر این مدعا پیدا نکرده اند.
در دوره­ی رنسانس اعتقادات عجیب و خرافات گونه نسبت به طلسم ستاره پنج پر به بیشترین حد خود رسید و باورهای مردم تا جایی پیش رفت که پنتاگرام را علامتی الهی از سوی خدا پنداشتند. از سویی نیز این علامت را مرتبط با علم کیمیاگری و علم جادو قلمداد کردند.

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

چهار مرد برای یک دار

چهار مرد برای یک دار

"من می­گویم مسیح زنده می­ماند."

"من می­گویم مسیح زنده نمی­ماند."

"اما من هم می­گویم مسیح زنده می­ماند."

"اما من هم می­گویم مسیح زنده نمی­ماند."

"چگونه ثابت می­کنی مسیح زنده می­ماند و روانش به آسمان می­رود؟"

"اگر دارش بزنیم. تنها راه همین است. اگر دارش بزنیم."

مردی بلندبالا را که دست­هایش از پشت بسته شده­اند به میدان می­آورند. مرد در درون بالاپوش دراز سیاه­رنگ بردارشانه به چشم می­آید. سرش را با کلاهی که به بالاپوش چسپیده پوشانده­اند و چیزی را دیده نمی­تواند. دو مرد با بلندایی کوتاه­تر که هر یک با دستی از زیر بازوهایش گرفته­اند در کنارش راه می­روند. با دست دیگر سر ریسمانی را چسپیده­اند. درست در میانه­ی میدان، چوبی بردار، از دو سو پایه­هایش به زمین کوبیده، در سر چوب گردی آن دو را به هم پیوند می­دهد. در میانه­ی چوب پیونددهنده که شش گز از سطح زمین فاصله دارد یک ریسمان دیده می­شود. دامنه­ی ریسمان را به شکل گرد بسته­اند و با گره­هایی بالایش را محکم گرفته­اند.

مرد سیاه­پوش با دو تن دیگر روبه­روی ریسمان می­ایستند. آن دو مرد کلاه را از سر مرد دیگر پس می­زنند. جوانی سیاه­چهره، چشمانی بزرگ که در چپی­اش سیاهی بزرگی در پهلوی مردمک به چشم می­آید، رخ می­نماید. گردنش را میان حلقه می­گذارند. یکی از مردان که پسان پایین می­شود بند را دور گردن جوان سخت می­کند.

چهار مرد دیگر با فاصله­ی چند گز روبه­روی چوبه­ی دار به تماشای رویداد ایستاده­اند. دو مرد در برابر دو مرد. مردان دست ­راستی بالاپوش سیاه به تن دارند و گردنبندی در گردن که چلیپایی از آن آویزان شده است. دو مرد دیگر یکی موهایی ژولیده و لِخت دارد و دیگری چیزی مانند چشمک به چشم زده است.

یکی از مردان گردنبنددار که چاق­تر است به پهلویی­اش می­گوید: "کارت را خوب انجام دادی؟"

مرد لاغر بالاپوش سیاهش را که کشان شده از شانه بالا می­کشد. "آری! همان­گونه که شما گفتید."

" تو که می­دانی مسیح نباید بمیرد؟"

" آری، می­دانم."

مرد چاق به دو مرد دیگر که به آنها چشم دوخته­اند لبخند ساختگی می­زند. به مرد لاغر می­گوید: "انگشتر را به او دادی؟"
مرد لاغر راست می­ایستد، با یک سرفه گلویش را پاک می­کند. اگر بعد بداند که به خاطر مسیح انگشتر را در دریا انداخته ام چی؟

" آری! به او دادم. حتی هنگامی که داشت انگشتر را در گلو فرو می­برد دستم را زیر گلویش گرفتم تا آن را نبلعد."

"آفرین!"

مرد لاغر هنگامی را که به دستور ویژه­ی شاه توانست اجازه­ی ورود به زندان را بیابد به یاد آورد. دستور ویژه­ی شاه تنها از راه آشنایی پیشین­اش با وزیر ممکن بود. وزیر با وجود مسیح هم­نوا بود و می گفت سخن مسیح همان چیزی است که سالها چشم به راه شنیدن آن از زبان یک انسان بودیم.

مرد لاغر پیش از آنکه به زندان برود انگشتری را که مرد چاق به او داده بود در دریا انداخت. در هنگام انداختن انگشتر به دریا چهره­ی مرد چاق را دید که چندین بار می گفت، انگشتر باعث می شود مسیح زنده بماند و ما پیروز شویم. مسیح تنها ابزاری است که ما را به هدف­هایمان می رساند. چند بار روی پل بالای دریا رفت­وآمد کرد. زنده ماندن مسیح یعنی ساده­تر رسیدن به هدف­هایی که در آن مسیح یک ابزار می­بود. اما او نمی­خواست مسیح یک ابزار باشد. این مسیح بود که پدرش را از چنگ شاه که به خاطر تهمت هم­خوابگی با یکی از کنیزان دربار رهانیده بود.

سرانجام تصمیمش را برای مرگ و زندگی مسیح و پیروی از مرد چاق گرفت. انگشتر باید به دل دریا برود. مسیح نباید زنده بماند.

دروازه­ی زندان چرب شده است و هنگامی که آن را لمس می کند دستش می­لغزد. کنار مسیح می­نشیند. سرش را در برابر او پایین می­اندازد و به او نگاهی می­کند.

: ای مسیح!...

صدایش می­لرزد. احساس می­کند باید همه چیز را به مسیح بگوید.. به او بگوید که نمی­خواهد از او ابزاری بسازند، که مرد چاق و دستیارانش می­خواهند به هدف­های خودشان برسند و او تنها ابزار رسیدن به آن است و پیامبری­اش بر باد می­رود. می­خواهم نجاتت بدهم.

" ای مسیح من!"

بعض گلویش را می­گیرد:" ای سرور من... به من دستور داده­اند تا اینجا بیایم و به شما بگویم..."

بیم از دست دادن مسیح و زنده ماندش در چنین وضعی ناگهان آب دیده­اش را در پشت پلک­هایش گرد می­آورد. با سری به زیرافکنده می­گوید:" قرار است تا نیم ساعت دیگر شما را به ..." آب دیده­ها می­خواهند سرازیر شوند. بعض در حال ترکیدن است. "... دار بیاویزند." یک چکه آب­دیده بر گونه­اش نمایان می­شود. احساس می­کند خفه می­شود، نمی­توند نفس بکشد و دو دست گلویش را می­فشرند.

مرد چاق به دو مرد دیگر پوزخند می­زند. چوب دستی­ای را که در دست راست دارد تکان می­دهد.

"خوب، لحظه­ی موعود فرا رسید. حالا می­بینیم که حق با کیست. مسیح می­میرد یا نه؟!؟

مرد موژولیده با خود می­گوید، این مرد چاق نمی­داند که من کر نیستم؟ تنها سه­ونیم گز از من فاصله دارد و چنین فریاد می­زند. از قانون امواج صوتی آگاهی ندارد؟ "آری! خواهید دید که چگونه پیروز می­شویم."

مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد میان گپ­های دوستش می­پرد." ما ثابت می­کنیم که مسیح می­میرد و چیزی که شما به نام روان می­نامید اصلا وجود ندارد چه برسد به آنکه به پرواز درآید." و خود قهقهه می­زند.

مرد موژولیده پای مردی را که چیزی مانند چشمک به چشم دارد لگد می­کند.

"به تو نگفتم میان گپهایم نپری؟ کی یاد می­گیری؟"

مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد پایش را بی­درنگ پس می­کشد.

"ببخشید!"

دستش را می­خواهد بلند کند که مرد موِژولیده پایینش مانعش می­شود.

مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد فریاد می­کند:"اما به آنها نشان می­دهیم که آنها در اشتباه­اند."

" آرام باش! خوب... بگو که کار فرمول به کجا کشید؟"

" انجمن دانشمندان تاییدش کرده ­اند. دیروز پس از چاشت رفتم و پس از گفتگوی دورودراز پذیرفتند که حق با ماست. امروز هم حق با ما خواهد بود."

"آرام باش، دوست نادان!"

مرد موژولیده به دو مرد سیاه­پوش می­گوید:" دوستان بهتر است وقت را بیهوده نگذرانیم و به چشم سر ببینیم حق با کیست."

مرد چاق سرش را به نشان تاکید تکان می­دهد. رو به مردی که پشت مسیح ایستاده می­کند. با صدای بلند می­گوید.

"چوکی را از یر پایش پس کن!"

مردی که پشت مسیح ایستاده یک لگد محکم به چوکی می­زند. چوکی به کناری پرتاب می­شود. حالا مسیح با ریسمانی از گردن آویزان بی­حرکت ایستاده است. تنها با تکان کلی بدن به این سو و آن سو می­شود. نه دست و پا می­زند و نه کوشش برای رهایی می­کند. چشمهایش در مسیر محل ایستادن مرد لاغر و مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد رفت­وآمد می­کند.

مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد متوجه نگاه­های مسیح می­شود و آنچه را در آنها نفهته است می­خواند. نه ساله بود که از بامداد تا شام در دکان چوب­بری کار می­کرد. شب هنگام از پهلوی ساختمان انجمن دانشمندان در راه بازگشت به خانه می­گذشت. از شنیدن سروصداهای دانشمندان خوشنود می­شد و رشک می­برد. صداهای مردانی که به خاطر ثبوت دیدگاه­ها و گپه­ایشان فریاد می­زدند و به میز می­کوفتند. در یکی از شب­ها بود که مسیح را دید. نامش را شنیده بود و چون پدرش به او گفته بود او آدم خوبی نیست علاقه­ای به او نداشت. در آن شب که برای نخستین بار جرات کرد به پشت دروازه ی ساختمان انجمن داشمندان برود و به گپ­های آنها گوش دهد مسیح دست روی شانه­اش گذاشت. نخست از او دوری کرد و به او دشنام داد.

"برو گمشو و گرنه با سنگ می­زنمت!"

مسیح یک گام به پس رفت و به او لبخندی زد:" بسیار دوست داری به آنجا بروی؟"

پسر سرش را به نشان تاکید تکان داد.

"اما تو که سواد نداری. باید نخست باسواد شوی."

پسان ها که پسر برای نخستین بار پایش به عنوان یک دانشمند در ساختمان انجمن دانشمندان باز شد خود را مدیون مسیح دانست.

مسیح احساس فشردگی کشنده­ای در پایین گلو می­کند. به سرعت مردان در برابر چشم­هایش خیره می­شوند.زمین زیر پایش نیز خیره شده است. حتی به پاهایش که نگاه می­اندازد حس می­کند از خودش نیستند. خیره به نظر می­رسند. به خوبی درمی­یابد که خون بسیاری پشت گونه­هایش گردآمده­اند. چشم­هایش می­خواهند بیرون بجهند و خون فواره بزنند. مسیح احساس می­کند مردمک­هایش زودتر از کاسه­ی چشم پا به گریز خواهند گذاشت. گرمایی سراسر بدنش را گرفته که مانند گرمایی است بر اثر نشستن بسیار زیر آفتاب خورشید در تابستان. گرمایی که وجود انسان را تسخیر می­کند. همان احساس آفتاب زدگی تهوع آور.

مرد چاق این صحنه را می­بیند. به نظرش می­رسد مسیح در حال احضار است. فرشته­ی مرگ را بالای سر او حس می­کند. نباید ببازم. فریاد می­کند:" می­بینید؟! ... می­بینید؟! مسیح بزرگ ما زنده است. او هرگز نمی­میرد." و به شانه­ی مردلاغر می­کوبد. مرد لاغر تکان می­خورد و متوجه می­شود که باید فریاد بزند.

"مسیح هرگز نمی­میرد. او هرگز نخواهد مرد."

مرد موژولیده با دیدن چهره­ی سرخ مسیح خرسند می­شود. پیروزی­ای را که به آن ایمان داشت جامه­ی واقعیت به تن می­کند. سالها کوشش بالای دستیابی به فرمول­های طبیعت به او ثابت کرده که دانش می­تواند او را خوشبخت کند. شب­ها و روزها بی­خوابی او را به جایی رسانده که در دانش آوازه­ی همگانی پیدا کند. دیر به انجمن دانشمندان راه پیدا کرد اما به زودی جایگاهش را یافت. در دیدگاه بزرگان گمان وارد کرد و دیدگاه­های خودش را با نوشتن مقاله­ها ثابت ساخت. به زودی به جایگاه ریاست دست یافت. مشتش را گره می­کند و همچون هنگامی که در انجمن دانشمندان فریاد می­کند، چیغ می­زند.

"مسیح! مسیح! باید قربانی شوی تا ببینی که پیروانت در اشتباه­اند. تو هم یک انسانی که مانند دیگر انسان­ها خواهی مرد. تو می­میری." و قهقهه می­کشد. قهقهه­ای ساختگی تا خود را خالی کند.

مرد لاغر با دیدن چهره­ی آماس کرده­ی مسیح می­خواهد از درون فریاد کند. بیچاره مسیح! نمی­توانم نجاتش دهم. می­بیند که حالا مسیح به دست و پا زدن آغاز می­کند. با یک تکان شدید سرش بالا می­رود و به پایین فرو می­افتد. پاهای به هم بسته­اش نیم­جمع و دوباره باز می­شوند. سینه­اش به پیش می­آید و شکمش به عقب می­رود. ابر مرگ به خوبی بر سر مسیح سایه انداخته است.

مرد چاق همچنان وانمود می­کند پیامبرش زنده می­ماند.

" مسیح آمده است تا ما را از کژی­ها و بدی­های ذاتی­مان برهاند. برای گناهکاران شفاعتی خواهد بود تا رستگار شوند." به خاطر فریادهای بلند به سرفه می­افتد. چند سرفه از ژرفای گلو. قوخ، قوخ، قوخ! انگشت اشاره­اش را به را به دو مرد دانشمند می­کند.

" به شما می­گویم. بهتر است کرنش کنید و بپذیرید خدا در تن انسان آشکار گشته تا شما را از بدبختی­ها و سیاه­روزی­ها برهاند. به سودتان است تسلیم شوید و بهشت را به تن بخرید. دشوار است اما می­توانید. کافی است از دل خود را پاک کنید تا مسیح دست­هایتان را بگیرد. رستگار شوید! به دستور مسیح جاودان رستگار شوید!"

حالا راه دم و بازدم مسیح کاملا بسته شده است. سفیدی چشم­هایش رو به سیاهی گذاشته، چشم­هایش چیزی نمی­بینند و کاملا از کاسه بیرون آمده­اند. نیرویش رو به تحلیل گذاشته است. کف سفید­رنگی از گوشه­ی لب راستش کله کشک می­کند. انگشتانی که مشت بودند از هم باز شده­اند. پاها که به صورت ضربدری از هم رد شده بودند حالا در راستای هم قرار گرفته­اند.

مرد لاغر به دلش می­گردد، ای کاش انگشتر را میان گلویش می­گذاشتم. مسیح در حال رنج کشیدن است. این گونه مرگ شایسته او نیست.

مرد چاق حالا به خوبی درمی­یابد که اگر تاکنون امیدی برای زنده ماندن بود دیگر نیست. به شانه­ی مرد لاغر می­زند. و زیر لب با لحنی سرزنش­آمیز می­گوید:" مطمئن هستی انگشتر را درست در گلویش گذاشتی؟"

مرد لاغر اصلا رنگ نمی­بازد چون می­داند حالا دیگر کاری از دستش بر نمی­آید. نیازی نیست بیمناک شوم. وانمود می­کند بر خود مسلط است.

" آری! خودم انگشتر را در گلویش جابه­جایش کردم."

ناگهان چشم­های مرد چاق به گره­ی ریسمان می­افتد. ریسمان زیر برآمدگی گلو حلقه شده در حالی که باید بالای برآمدگی می­بود تا انگشتر از خفه شدن مسیح پیشگیری کند.

حالا هر کسی به سود خود فریاد می­زند. سروصدایی برخاسته که در آن گفته­های دیگران توجه دیگری را به خود جلب نمی­کند. از مسیح دیگر چیزی جز پیکری که هر دو سه ثانیه یک بار تکان شدید می­خورد باقی نمانده است. مرد موژولیده مشتهایش در هوا می­چرخد، مرد لاغر با چهره­ای سراسیمه فریاد می­کند، مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد هراسان یک دست بر سینه و با دست دیگر به هوا مشت می­کوبد و مرد چاق نیز با چوب­دستی یک دشنام به دانشمندان می­دهد و یک دعای پارسایانه می­خواند.

ناگهان چشم مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد به ریسمان آویزان از گردن مسیح می­افتد. ریسمان در بخش پایانی رسسده به چوب ضخیم سست شده است. آن قدر ریشه­ریشه شده که هر لحظه امکان کنده شدنش می­رود. گویی مسیح تاکنون به چند تار بسته بوده تا یک ریسمان بزرگ و ضخیم. مسیح تکان سختی به همه­ی تن خود می­دهد و رشته­ای از ریسمان سست می­شود. خدایا نگذار مسیح زنده بماند، ابزار دست این سیاه­پوشان می­شود. او را نجات بده!

مرد چاق خود را می­بازد. رنگ به رخش نمی­ماند. دیگر نه چوب دستی به هوا می­زند، نه به دانشمندان دشنام می­دهد و نه دعا می­خواند. راهی به جز تسلیم شدن به دانشمندان نیست. این گونه می­توانم مسیح را نیز از خود کنم. اما کدام پارسا و پیرو مسیح از ­ی خداوندی­اش بازگشته؟باید راهی بیابد. چهره­ی مسیح را نگاه می­کند. از او هیچ چیز نمانده. می­بیند مسیح تکان سخت دیگری به خود می­دهد و اندکی رو به پایین کشان می­شود. او هم متوجه ریسمان پاره­ی مسیح می­شود. ناگهان چیزی به ذهنش راه می­یابد. باید دانشمندان را فریب بدهد. به شانه­ی پهلویی­اش می­زند و فریاد می­کند.

" نگاه کنید! نگاه کنید!" سه تن دیگر خاموش می­شوند. " نگاه کنید که پسر خدا چگونه به پرواز درآمده. روان پسر خدا به آسمان بال می­گشاید." صدایش بلندتر می­شود و آهنگی از خوشنودی و شگفتی با هم در می­آمیزند.

" به شما نگفتم که او نمی­میرد؟ روان پاکش بال می­گشاید و از میان ما که او را بسیار آزرده ایم می­گریزد. پناه بر تو ای مسیح! وای بر شما که او را رنج دادید!"

مرد موژولیده شگفت زده می­شود. نخست باور می­کند که مرد چاق راست می­گوید. شاید به گفته­ی آنها چشم بصیرت ندارم تا روان گریزان و پران مسیح را ببینم. اما دانش چیز دیگری را به آموختانده است. روان نه ثابت کردنی است، نه دیدنی و نه تجربی. مرد موژولیده فریاد می­کند.

"سخنان بیهوده نگو! تو می­دانی که روان در هیچ جانوری نیست. انسانها تنها خرد دارند و بس. این خرد انسانی است که جاودان ­ماند و شاید هم به آسمان پرواز کند."

مرد لاغر سخنی نمی­گوید و مطمئن است که مسیح حالا مرده است. مردی که چیزی مانند چشمک به چشم دارد نیز خاموش مانده ولی در دل می­گوید، ای کاش می­شد مسیح را زنده نگه داشت. در این لابه­لاست که صدای افتادن جسمی سیزده چهارده سیری به زمین، نگاه همه را به خود می کشاند.

گناه در جایی که خدا نیست

گناه در جایی که خدا نیست

چشم­های خدا به آن دو که برهنه­اند می­افتد. از زاویه­ای آنها را می­بیند که دو پای یکی­شان به آسمان برفراشته و پشتش به زمین چسپیده. دیگری که از دو پهلوی پابرافراشته دست­هایش را تکیه­گاهی برای بدن خم شده­اش ساخته است، از زانو به بالا و از شانه­ها به پایین تندتند اندام­هایش را پس و پیش می­کند. خدا بالای سر آنها درختی را می­بیند سبز که میوه­هایی گوناگون از آن آویزان است؛ سیب، گیلاس، زردآلود و انگور. تا چشم کار می کند، در این نزدیکی­ها، درخت به گونه­ی پراکنده دیده می­شود. آن دو در میان جویباری به هم تنیده­اند که شیر گوسفند در آن روان است. پهنای جویبار به اندازه­ی دو بر انسان است. درخت بلندای بسیاری ندارد، اما فراوان کلفت به چشم می­آید. آن دو زیر درخت میان جویبار شیر همدیگر را می­بوسند و ناله می­کنند.

"آرام­تر."

"این سوتر درست است؟"

"نه بیا پایین­تر... اوخ­خ­خ­خ... چی می­کنی؟ گفتم پایین­تر."

"هیچ درون نمی­رود. چی باید کنم؟"

"کمی از آب­های روان چربی که از کنار پایم می­گذرد بگیر. این طور آسان­تر درون می­رود."

دست­هایی نرم و زیبا، دست­هایی دخترانه که حتا از دختران نیز دلبخواه­تر به نظر می­رسد، به درون آب چرب سفیدرنگ می­رود و بیرون می­آید. انگشتان دست به پایین­ترین نقطه­ی مهره­ی کمر سرور مالیده می­شود. آن­قدر نرم و دلنوازانه که گویا زیر چشم آماس­کرده­یی را باید چرب کرد.

"حالا بهتر شد، سرورم؟ درون کنم؟"

"آری، درون کن! فکر می­کنم خوب چرب کرده­ای. طوری درون که دیگر فریادم را نکشی."

پسر یک دستش را به یک بدستی پایین­تر از کمر سرور می­گذارد و با دست دیگر دنبال پایین­ترین نقطه­ی گرد مهره­ی کمر سروش می­گردد. پسر یک دم از ژرفای دل بیرون می­کند. چند بار تاکنون فریاد سرور را کشیده است. گناهی هم ندارد، سرور او را به دستور خود از نزد خدا خواسته است. نوکری لاغراندام، بیست دو تا بیست و پنج ساله، پوستی سفید و نرم و نرینگی سخت و خوش­ساخت. حالا که پشت سرور ایستاده و او را به شکل چهاردست­وپاخمیده به زمین می­بیند باید نخستین آزمایشش را پس بدهد. ماهیچه­های رانش به آهستگی چربی­های پایین­تر از کمر سرور را لمس می­کند.

"درون رفت، سرورم؟"

هنگامی که پسر را برای نخستین بار از ناکجاآباد نزد سرور آوردند احساس کرد اگر او هم در زمین می­بود چون سرور زندگی خوشی می­داشت. از جایی که آمده بود همه­گی وصف زیبایی زمین را می­کردند. زنان ومردان زیبایی در زمین وجود دارد. آنها همیشه می­خورند، می­آشامند، دور می­اندازند و چون تکراری شد چیزی نو.

سرور سرش را با لبانی بسته و جمع­شده در حالی که چشم­هایش را درهم می­فشرد تکان می­دهد. کم­کم پسر کمرش را پس می­کشد و باز به چربی­های پایین­تر از کمر سرور برخورد می­دهد. چند لحظه که می­گذرد حس می­کند نیرویی شکمش را آزار می­دهد. می­خواهد خود را به کناری بکشد و از آزار رهایی یابد. آزاری که از دهان هیچ فرشته­یی چیزی درباره­ی آن نشنیده است. اما تا هنگامی که سرور دستور ندهد او کاری نمی­تواند. این آزار باعث می­شود ناخودآگاه شکمش را سخت کند. هر چه شکمش را سخت تر می­کند این آزار بیشتر می­شود. رفته­رفته همه­ی بدنش گرم می­شود. از پشت مهره­ی کمر گرفته تا مغز سرش. هنگامی که بدنش را پیش می­کند ناخودآگاه اندام پایین­تر از کمرش را سخت می­کند. دست­هایش می­لرزند، تاکنون چنین تجربه­یی نداشته است. اصلا هیچ تجربه­یی نداشته است، همه­ی تجربه­هایش شنیداری بوده­اند. کم­کم آزار جای خود را به شوری می­دهد که حالا تنها به زیر نافش گرد آمده است. دیگر چربی­های پایین کمر سرور را لمس نمی­کند با ماهیچه­های پا به آنها می­کوبد و اندام چرب­آلود را به لرزه درمی­آورد.

پسر ناگهان فریاد می­کند، هر دو دستش را از کمر سرور برمی­دارد. در حالی که خود را به پشت سرور می­چسپاند به نفس­نفس می­افتد. سرور در همان حال می­گوید:" چی شده؟ چرا توقف کردی؟ تا من به تو دستور نداده­ام نباید بایستی."

پسر نفس­نفس­زنان خود را از این زانو به زانوی دیگر جابه­جا می­کند. سرور گرمای تن پسر را که حتا بازدم نقسش را حس می­کند پذیرا می­شود. شوری به او دست می­دهد که در زمین از او گرفته شده است.

"سرورم احساس می­کنم چیزی همه­ی وجودم را از من جدا می­کند. چیزی که ذهنم را پاک می­برد و اصلا اجازه­ی اداره­ی خودم را نمی­دهد. چیزی که ..."

"در کجای بدنت بیشتر این احساس را می­کنی؟ منظورم این است که کدام بخش از بدنت؟"

پسر خود را از پشت سرور بلند می­کند و راست می­شود. با دست به پایین نافش اشاره می­کند. سرور با آواز بلند می­خندد و با مشت به زمین می­کوبد.

"هه هه هه هه! چه احساس خوش­آیندی! این احساس را لذت می­گویند. لذت!"

پسر ناگهان واژه را به یاد می­آورد. جایی در میان فرشته­گان از زبان فرشته­یی شنیده بود، فرشته­یی که از زمین رانده شد. لذت شنوایی، لذت خوردن خوراکه­های گوناگون، لذت کتاب خواندن، لذت خوابیدن. اما این لذت چه بود؟ بی­گمان لذت یکجاشدن و پیوستن دو جسم بود، لذتی که به خاطر آن آدم و حوا به زمین فرستاده شدند. لذتی که به اشتباه تاریخی و نقلی به نام دیگری یاد می­شود. همیشه این لذت پنهانی انجام می­شد، حتا هنگامی که آدم­ها هنوز به زمین نرفته بودند. خداوند به آدم­ها دستور داده بود نباید چنین کاری را در برابر دیده­ی همه­گان انجام دهند. اما چون آدم و حوا چنین کردند به زمین فرستاده شدند تا جزا ببینند. از آن پس آدم و زاده­گانش در زمین به سر بردند در حالی که انسان­ها در همانجا که آدم از آنجا رانده شد ماندند. آدم­ها با تحریف این حقیقت بر همه چیز پوشش گذاشتند. حالا پسر می­فهمد این آزار و احساس چیست. لبخند بر چهره­اش شکوفا می­شود.

"سرورم اگر اجازه می­دهید به کارم ادامه بدهم؟"

"چرا نه! ادامه بده!"

***

خدا از لابه­لای درخت­ها پسر و سرور را می­بیند. دو جوان برهنه که یکی چهاردست­وپا به حالت خمیده و دیگری زانوزده با دست­هایی به کمر جوان چهاردست­وپا. خدا با دیدن آن دو خشمگین می­شود. سال­های بی­شمار پیش، با دیدن چنین صحنه­یی بود که خدا سرنوشت آدمیان دیگرگون کرد و بهشت و دوزخ و زمین را آفرید. آن بار یک زن و مرد؛ حالا دو مرد. خدا بی­درنگ دست به کار می­شود. در یک­چشم­برهم­زدن آدم­های بی­شماری ناگهان به گرد دو جوان برهنه پدیدار می­شوند. آدم­ها همه جا به چشم می آیند، در درون جویبار شیر، در کنار سر آن دو، در لابه­لای درخت­ها. آدم­ها همه­گی شگفت زده مانده­اند. مردی به خودش خیره می­ماند، زنی بالابلندا از اینکه ناخواسته به اینجا آمده سروصدا می­کند. یکی پاهایش در میان جویبار شیر فرو رفته و دیگری که نزدیک آن دو فرود آمده فریاد می کند:" این دو را نگاه کنید!" آدم­ها با دیدن دو جوان برهنه، در حالی که خودشان لباس به تن دارند، به شگفتی بیشتر می­افتند. یکی از دیگری می­پرسد:" می­دانی اینجا کجاست و این دو مرد اینجا چه می­کنند؟"

دیگری با همان شگفت­زدگی ناگهان پدیدارشدنش می­گوید:" من چه می­دانم! اصلا تو کیستی و اینجا چه می­کنی؟"

پسر و سرور با دیدن مردان و زنان بی­شمار به گردشان دست­پاچه می­شوند. با نگرانی و شتاب­زده لباس­هایشان را یکی درست و یکی نادرست به تن می­کنند. پسر با دست دکمه­ی پایینی لباسش را می­بندد.

"سرورم این مردان و زنان از کجا آمده­اند؟ تا همین لحظه من و شما اینجا تنها بودیم؟"

سرور زنجیر شلوارش را می­بندد.

"نمی دانم. شاید... نمی­دانم. شاید..."

"باید کاری بکنیم سرورم. نظرتان درباره فرار چیست؟"

"نمی­شود. نمی­شود."

آواز غرش گونه­یی همه­گی را خاموش می­کند. هر کسی به نقطه­یی نگاه می­کند تا سرچشمه­ی آواز را بیابد. آواز می­گوید:" گوش کنید!"

پسر دست­پاچه به سرور نگاه می­کند. از ترس او را در آغوش می­کشد.

"سرورم شما مرا اینجا آورده­اید پس باید مرا نجات بدهید."

آواز می گوید:" گوش کنید! گوش کنید! ای آدم­ها، من خدا هستم."

حالا همگی دریافته­اند آواز از کیست و در کجایند. خدا در جایی همیشه پنهان اما شاهد ماست. خاموش منتظر شنیدن سخن خدا می­مانند. پسر با نگرانی سرور را از آغوشش رها می­کند و می­گوید:" سرورم شما که این همه درخت­های زیبا، نوشیدنی و خوراک لذت­بخش داشتید که حتا در زمین نیز پیدا نمی­شد، و می­توانستید زنان زیبایی را برای خود برگزینید چرا از خدا خواستار کسی چون من شدید؟ و آن هم چرا تنها من باید از شما کام­جویی کنم؟ خواهش می­کنم مرا از اینجا نجات بدهید!"

این بار سرور پسر را در آغوش می­گیرد و روی شانه­اش نوازش­کنان دست می کشد. در لاله­ی گوش پسر زمزمه می­کند:" می­دانم که در اینجا و در زمین مردان باید از زنان کام بگیرند، اما من کسی هستم شیفته­ی کسانی که از جنس خودم. کام­جویی ما دوسویه است نه تنها از طرف تو."

خدا فریاد می­کند:" کسی چیزی نگوید! کسی گپی نزند!"

سرور پسر را از آغوشش رها می­کند.

خدا می گوید:"یک بار دیگر اشتباه بزرگی در اینجا رخ داده است. اشتباهی که مرا به خشم درآورده. شما آدم­ها هیچ­گاه درست نمی­شوید. نه خردتان به دردتان می­خورد و نه غریزه­یی که به شما داده شده. هیچ­گاه نتوانستید از آنها درست استفاده کنید."

خدا با انگشت به سوی پسر و سرور ایما می­کند، اما کسی حرکتش را نمی­تواند ببیند. چشم­هایش را به سوی آن دو خیره می­کند.

"شما دو آدم که برهنه شده بودید. با شما گپ می­زنم."

هوایی سرد به بدن پسر تازیانه می­زند. آدرنالینش با شتاب به جنبش می­افتد. حالا که لذت را فهمیده مزه­ی تلخ تیزاب معده را که به گلویش حمله کرده است درمی­یابد. سرور را در بغل می­گیرد. سرور با آهسته فشردن شانه­های پسر او را به خاموشی می­خواند.

"شما دو تن گناه بزرگی کرده­اید."

" گناه را من انجام دادم. این پسر به خواست من اینجا آمده."

آواز خدا آرام­تر می­شود.

"می­دانم. پس این طوری تو باید به تنهایی مجازات شوی."

سرور با خود می­اندیشد، اینجا به اصطلاح بهشت است و می­توانم هر کاری بکنم چون پاداش نیکی­های زمینی­ام را می­بینم. اما چرا باید اینجا مجازات شوم؟”

"ای آدم! تو می­دانی من خدا هستم و آنچه را در مغزت می­گذرد می­خوانم. اینجا بهشت است، درست، اما اینجا برای خودش آیین­هایی دارد. نباید آیین­ها را زیر پا کنی."

"اما..."

"امایش اینجا نیست. اما دیگر وجود ندارد. می­توانستی از زنان زیبا کام­جویی کنی. مردانی را که تو دوست داری برای زنان در جای دیگر از بهشت آفریده شده­اند. اما تو او را اینجا فراخواندی و آن هم در برابر این همه آدم دیگر چنین کاری کردی.

"ولی..."

" ولی تو باید مجازات شوی. آدم و حوا نیز چنین کردند که به زمین فرستاده شدند. تو امروز به واسطه­ی کارهای خوبت اینجایی، کارهایی که آسایش را در پی دارند. حالا ای پسر تو از کنار آن آدم دور شو!"

پسر خود را از سرور دور می کند. احساس خوشی به او دست می­دهد. سرور شگفت­زده به مردان و زنان نگاه می­کند. کسی برایش کاری نمی­کند. این حس به او دست می­دهد که گویا همه­گی آمده­اند تا او را در شرایطی سخت ببیند و از بیرون شدنش از بهشت لذت ببرند. دست به فریاد می­زند:" شماها چیزی بگویید! من و این پسر تنها بودیم. بگویید که شما اصلا ما را ندیدید. شماها ناگهان پیدا شدید و حتا نمی­دانید همین حالا چه خبر است؟"

خدا خشماگین می­خواهد سرور را نابود کند، اما در برابر این همه آدم چگونه؟ پس دادگری­اش چه می­شود؟ چیزی به ذهنش راه می­یابد که می­تواند دادگری­اش را به اثبات برساند و زیر پرسش نبرد.

"بسیار خوب، ای آدم. یک فرصت به تو می­دهم. فرصتی که بتوانی از رهگذر آن گناهت را جبران کنی. فرصت تو این است که در برابر همگان به خاطر گناهی که انجام داده­ای پوزش بخواهی. و پس از این دیگر در بهشت چنین کارهایی را نکنی. باری دیگر تو را این چنین ببینم دیگر بخششی نخواهد بود."

سرور خوشنود می­شود. او می­داند اگر خدا او را از بهشت به خاطر این اشتباه بیرون کند به کجا خواهد فرستاد. جایی که هیچ کس، حتا در بدترین رویاها، نیز تصورش را نمی­تواند. بر سر دو راهی قرار گرفته است، یا میل درونی­اش را برای ماندن در بهشت سرکوب کند یا تن به دردی بزرگ دهد که به خاطر دوری از آن در بهشت، در زمین انجام نداده است. خدا رشته­ی اندیشه­هایش را با گفتن "ای آدم!" پاره می­کند. سرور به خدا مهلت نمی­دهد و فریاد می­کند.

" چگونه می­توانم میل درونیی را که در زمین سرکوب کردم اینجا هم سرکوب کنم؟ برای دست یافتن به این بهشت (با دست به پیرامونش ایما می­کند) هیچ خطایی در زمین نکردم، میل­های درونی و خواسته­هایم را خاموش کردم. برای من پوزش از مردمی که به ناگه آمده­اند آسان است."

آهنگ آواز خدا بلندتر می­شود:" پس پوزش بخواه! از آیین­ها پیروی کن و همین­جا به قضیه پایان بده!" خدا با گفتن این سخن با مشت به سینه­اش به نشانه­ی غرور می­زند.

باید خواسته­هایی را پس بزند که هزارها بار سرور را واداشته بود تا دست به سوزاندن دست­هایش بزند. روزی را به یاد می­آورد که برای نخستین بار چشم­های پسری را بوسیده بود. در جشن فراغت دانشجویان با او آشنا شد. چشم­هایی سیاه­رنگ، لب بزرگی در پایین، شانه­هایی کشیده و قدی چند سانتی­متر بلندتر از خودش. شبی که از روی مستی خود را در اتاق خانه­ی پسر یافت و برهنه با هم رقصیدند پیش چشم­هایش نقش بست. پسر خانه­یی داشت که به تنهایی در آن زندگی می­کرد. کمی که رقصیدند و نوشیدند هر دو به حمام رفتند. بدن یکدیگر را با صابون شستند، بر سر هم آب ریختند و خندیدند تا اینکه زمانش فرا رسید. نخست سرور باید آغاز می­کرد. هرگز چنین کاری نکرده بود، نه به آن خاطر که پدرش یک مذهبی سرسخت بود و خانواده­اش در جایی که به گفته­ی پدرش "فساد بیداد می­کند" اجازه­ی نشست­وبرخاست نمی­داد. تنها به خاطر یک حس درونی. به جهان دیگر باور داشت. نه به کتاب­های دینی علاقمند بود نه نام فیلسوفی را یاد داشت. باید با یک حرکت ظریف تنش را با تن پسر چشم سیاه پیوند می­داد. این پیوند می­توانست سرنوشت دو نفر را حتا تا پایان زندگی­شان و جهان دیگر دیگرگون بسازد.

دست­هایش می­لرزید. نگاهی که به اندام­های سفید و بی­موی پسر می­انداخت خودش را اداره نمی­توانست. از یک سو حسی او را وامی­داشت تا لباس­هایش را به تن کند، و از سویی دیگر شیفته­ی پوست بدن و حرکت­های دلبرانه­ی پسر شده بود. یک حرکت ساده­ی کمر به پیش می­توانست به این کشمکش پایان همیشه­گی بدهد. آماده شد تا کشمکش را پایان دهد. با یک دست چربی­های دو سوی پایین­ترین نقطه­ی مهره­ی کمر پسر را کنار زد، دست دیگر را به اندامش چسپاند. "لذت رفتن به بهشت لذتی است پایان­ناپذیر نباید دل به جهانی بست که لذت آن گذرا است". طنین چندباره­ی همین گفته در ذهنش باعث شد برای همیشه پسر رابطه­اش را با سرور ببرد.

سرور فریاد می­کند:" نه، بس است! پوزش نمی­خواهم. این غریزه­ای است که تو در من نهاده­ای. من هیچ تصمیمی در داشتن و نداشتنش نداشته­ام. هرگز حاضر نیستم غریزه­ی درونی­ام را سرکوب کنم. یک بار آن را تجربه کردم، دیگر بس است." اشک­هایی از چشم­هایش پایین می­آید. احساس می­کند ای کاش پسری را که خواسته بود بتواند در آغوش بگیرد و گریه کند.

خدا می­اندیشد، این گونه پایان خوشی نیست. باید یک راه حل دیگر پیش رویش بگذارم. من دادگرم نه بیدادگر.

"بسیار خوب، ای آدم! یک فرصت دیگر. برای اینکه بتوانی در بهشت بمانی باید از این پس با زنان هم­آمیزی کنی. بسیار ساده است. نه غریزه­ات را پس بزن و نه پوزش بخواه. می­پذیری؟"

سرور این پیشنهاد را می­شنود. با خود می­گوید، این شد همان. غریزه­ام را پس بزنم یا به دوزخ بروم. همه­ی زندگی­ام را در جهان دیگر با بی­ننگی به ازدواج زنی درآمدم که حاصلش سه فرزند شد. حالا بیایم و اینجا هم با زنان بیامیزم؟

" ای خدای من! چگونه ممکن است با زنان بیامیزم؟ این غریزه غریزه­ای است که فرد را به سوی مردان گرایش می­دهد، نه زنان. تو از من می­خواهی که همه­ی زندگی شرم­آمیز و نفرت­آلودی را که در زمین گذراندم، به همان گونه، در اینجا هم سپری کنم؟"

"دیگر راهی نداری. یا بپذیر یا برو به دوزخ. پس که آمدی خودت دست از انجام این کار برمی­داری و آیین­مند می­شوی."

"خدایا مرا تهدید نکن! همین تهدیدها در زمین بود که خواهان بهشتت شدم. اینجا تهدید به دوزخ می­کنی؟ هیچ باکی ندارم."

خدا می­اندیشد راه سومی وجود ندارد. حالا آدم خشمگین شده و دوباره پیشنهادش را رد کرده است. دیگر کسی نمی­پندارد خدا ستمگر است. او دادگری­اش را به اثبات رسانده است. دو پیشنهاد برای ماندن سرور در بهشت کرد، اما او نپذیرفت. حالا می­تواند ادعا کند چون در برابر خدایش پرخاش کرده و خودش می­خواهد به دوزخ برود او را از بهشت بیرون براند.

" بسیار خوب آدم! دیگر راهی نمانده است. تو خودت مشتاقانه دوزخ را می­پسندی. چون و چرایی باقی نمی­ماند. (به یک زن و مرد اشاره می­کند.) حالا این زن و مرد از دست­هایت می­گیرند و تو را به جایی که می­خواهی بروی می­برند. تو به اشتباه به اینجا آمده­ای." زن و مرد در دو سوی سرور می­ایستند و دست زیر بغل­های او می­اندازند.

همین که سرور لب باز می­کند تا از خود دفاع کند، زن و مرد او را می­کشند. سرور فریاد می­کند و دست و پا می­زند:" رهایم کنید! حق ندارید مرا از اینجا ببرید. من کارهای خوبی کرده­ام. در زمین خودم را اداره کردم و به آنچه می­خواستم و گناه شمرده می­شد نزدیک نشدم. حالا که می­خواهم به لذت­ها برسم مرا گناهکار می­دانید؟"

خدا وانمود می­کند به خاطر توهینی که شده از دست اداره­اش را از دست داده است. فریاد می­زند:" آدم، بسیار گپ می­زنی. حالا زبانت را می­بندم تا دیگر زبان درازی نکنی." ناگهان فریاد سرور بریده می­شود. سرور دست و پا می­زند و می­کوشد خود را از دست­های آن زن و مرد بیرون کند. هر چه دهانش را باز و بسته می­کند حتا بازتاب آواز خود را به گوش شنیده نمی­تواند. سرور می­کوشد به زن و مرد مشت بزند و خود را رها کند، ولی می­فهمد با خدا روبه­روست نه با زن و مرد. آرام آرام سرور با زن و مردی که زیر بغلش را گرفته­اند به نقطه­یی گنگ میان درخت­های پراکند گم می­شوند.

بصیر بیتا 30/8/89